تبليغاتX
دهکده ی پروانه ها

این بودن ها و لب به سخن نگشودن هایت

جان به لبم می کند

خودت که خوب می دانی

اردیبهشت های من بی لبخند تو اردیجهنم می شود

حالا بخند

حالا که روزگار هنوز که هنوز است می خواهد کمرت را خم کند و تو باز مردانه ایستاده ای

حالا برایم بخند

حالا که تنها لبخند توست که مرا بی باده مست می کند

این آبی دلت که مهربانی را از آسمان به امانت گرفته

و دارد لبریز می کند

مرا دیوانه می کند

و دنیایم را شکـــوفه باران

!ببین چه می کند با من این مهربانی هایت که مرا به این روز کشانده

ببین چه می کنی با من

که شراب خوردنم با تو حلال است

و آب خوردن برایم بی تـــو حرام

بانوی من

مادر من! بهترین ها را برایت می خواهم

پیشاپیش روزت مبـــ ـارک

 

متن با کمی دخل و تصرف از یکی از اشعار سید علی ضیا نوشته شده+.

یعنی یه لذت به تمام معنا داره وقتی حواس مامانم یه طرف دیگست و من میشینم نگاش می کنم.یعنی یک لذت توصیف ناپذیر،اصلاعمرا لنگ این لذت تو زندگیم یافت بشه.

یواشکی 1:گاهی اوقات دوست دارم یکی ازم اجازه بگیره که بیاد تو تنهاییم بعد من بهش اجازه ندم،بعد اون یواشکی بیاد تو تنهاییم و بهم بگه مگه من مُردم که تو تنها باشی

یواشکی 2:به من میگه من همیشه با رنگ مشکی برات می نویسم تا بدونی غم هام تا بی نهایته اما تو؟!تو همیشه با آبی می نویسی چقدر امید داری دختر......تسلیم شدن در برابر دنیا رو یاد ندارم.شاید بخوام با دنیا مچ اندازی کنم

یواشکی 3:خدایا به جون خودت که عزیزترینی داری امتحان های سخت ازم می گیری اولش فکر کردم آسونه اما داری پیچیده می کنیش.یه کم راهنماییم کن.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 5:50 AM نويسنده یه پروانه |

برگشتن فعل کسی است که از جایی رفته باشد

و دو خط موازی به هم نرسند

شاید!

به یک جا می روند اما

من با.....حرف می زنم

من به .....دلخوشم

در جای خالی ات اما دیگر کلمه ای نمی گذارم

برمیگردم همین روزها

ما دو خط موازی به هم نرسیده

به یک جا رسیده ایم اما

تنهایی!

+نه ترن اصل است ،نه ریل ها...اصل حرکت است.(سیسرون)

+ کاغذ بی خط:برای نوشتن الکی دنبال موضوع خوب نگردید.همه موضوعات خوبند.موضوع بد اصلا وجود نداره.نویسنده بد زیاده.....

+فکر کردن ما را دور می کند،باید نظر کرد مانند علی آنقدر نگاه می کرد که هیچ وزنه ای،وزنی نداشت.علی به وزنه ها نزدیک می شد سنگینی اش را به دوش خدا می انداخت و فقط نگاه می کردبه وزنه های بی وزن.امروز از آن روزهاست که احساس می کنم کسی مرا از دور صدا می زند....

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 6:36 AM نويسنده یه پروانه |

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشم هایت را یافتم

و شب ام پرستاره شد

"شامــــــــ ـلو"

+درخواست:دوستان جدیدی پیدا شدن که نظر میدن خصوصیُ عمومی و در قسمت نام فقط به یک حروف از الفبا کفایت می کنند.خواهشم اینه که اگه اسمتون نمی نویسید و وب هم ندارید لطفا پست الکترونیکتون رو درج کنید تا من امکان دسترسی به جواب های شما رو داشته باشم.

یواشکی ۱:هیچی!هیچی!فقط این هفته بعد از این همه شارژ بودن و پرانرژی بودن بد دلم گرفت واسه اولین بار معنی تنهایی* رو چشیدم.

*این که مغزم خالی بودُاونقدری که فقط لای خاطراتم می گشتم تا به یه نفر فکر کنم اما .....دریغا که هوس کردم تمام دنیای یک نفر باشم حتی برای یک روز اما پیدا نمی شود،آدمش پیدا نمی شود......

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 6:50 AM نويسنده یه پروانه |

گاهی اوقات عجیب دوستت دارم

مثلا

به اندازه ی

دانه انارهای تمام دنیا!

 

+.....................................................................................................................................(اینا فقط کلی حرف نگفته بود که ته دلم مونده بود،فقط محض خالی کردن دلم بود وسبک شدن خودم)

 +دعا کنید کاره ما هم خوب پیش بره

+ پارسال همین موقع ها بود با بچه ها رفته بودیم قم.من الان بد هوای جمکران کردم.

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 6:52 AM نويسنده یه پروانه |

 

ایستاده ام همان جا

همان جای همیشگی

رو به روی دریا

روی همان صخره ی همیشگی

و به منظره ی همیشگی می نگرم

خورشید در حال غروب!

نسیمی ملایم می وزد

گویی که مرا طواف کرده

شالم را باد می زند

گلویم را قلقلک می دهد این نسیم

آغوشم را باز نگه داشته ام

تا شاید عمق نوازشش را بیشتر احساس کنم

چشمانم را هم می بندم

و فقط گوش می سپارم به صدای موج های دریا

من این حس را دوست دارم......

یواشکی 1:همیشه یکی هست

(یواشکی ۲:دوستت دارم بی اینکه بخواهمت (شاملو

یواشکی3:این روزها جای رادیو هفت تنها برنامه ای که من به خاطرش پای تلویزیون می نشستم خالی است.نبودش 11 روز شد.تا آخر اردیبهشت باید تحمل کرد دوری اش

.........را 

ــ مهران کجایی؟؟خبر بده نگرانتیم 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 6:32 AM نويسنده یه پروانه |

گاهی اوقات دوست دارم

از ناگفته هایت برایم بگویی

من بشنوم

وفقط سکوت کنم

و آنگاه خوشحال باشم

از اینکه من اولین کسی هستم

که ناگفته هایت را می شنود

گاهی اوقات دوست دارم

از ناگفته هایم برایت بگویم

و تو بشنوی

و خوشحال باشی

از اینکه من برای تو می گویم

و خوشحالیت را بروز دهی

....و من از خوشحالی تو خوشحال باشم

یواشکی 1:گفت می دونی آدم معنیش چیه؟سر تکون دادیم.گفت ترکیبی از دو کلمه ی آه و دم  است.یعنی آدمی باید با رنج همراه باشد.حرفش رو دوست داشتم.واسم جالب بود

یواشکی 2:وقتی یکی از من تعریف میکنه از یه کاری که انجام دادم از نوشته هام از صحبت هام،به شدت دوست دارم باهاش مخالفت کنم.گاهی اوقات واقعا فکر می کنم همشون اغراق میکنند!

یواشکی 3:دیشب باز رفتیم شب شعر یه چرت و پرت دیگه خوندم بابام هر وقت از کانون برمیگردم گیرمیده بیا شعرت رو بخون.منم سرتق بازی در میارم میگم نه بالاخره هم نمی خونم.خوب شعرهایی که من می خونم این جا دیگه نمی نویسمشون خداییش بخونم اینقدر عاشقونه اند که بابام میگه یه  خبرایی هست

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 6:25 AM نويسنده یه پروانه |

گاهی اوقات لازم است

بنشینی به تماشای یک منظره

غروب آفتاب

دشت،صحرا

فرقی نمی کند

و فقط سکوت کنی

ذهنت را خالی کنی

از خط خطی ها

از روزمرگی ها

از همه چیز

و فقط نگاه کنی

و فقط نگاه کنی

و لذت ببری

حتی از چند تپه ی شنی کوچک!

یواشکی 1:تجربه کردم که میگم!

یواشکی2:فکر کنم قصد داره دست از مغروریت برداره می خواد آشتی کنه احتمالا خدارو شکر تو سال جدید سرش خورده به سنگ . بایدم این طور باشه من که غرورم رو شکستم براش (هرچی بود بیشترین دوران دوستی رو فقط با اون داشتم)

یواشکی 3: آقا محمد حرف قشنگی زد گفت ندیده عاشقت شدیم ببینیمت........(راست میگه)

یواشکی ۴:با اینکه اصلا چاوشی گوش نمی دم اما اهنگ وبلاگم یه چیز دیگست..

راجع به پست قبلی:خیلی از دوستان نظر خصوصی گذاشتن طوری که فکر کنم نظرهای خصوصیم خیلی شمارش بیشتر بود از عمومی ها،دلداری دادن،امید دادن،خیلی ممنون اما باید بگم برعکس تصور شما پست قبلی تنها پستی بود که منتناسب با شرایطم نبود.به دلیل اینکه هیچ نوشته ای از خودم نداشتم و در آن واحد مشغول خوندن اون کتاب(زنده به گور)بودم سطری که فکر می کردم نسبت به بقیه ی سطور جالب تر بود نوشتم.اصلا هم اینطور نبود که روی من تاثیر گذاشته باشه یا از کتابش خوشم بیاد!

بلندگو:پــــــــدیکس عزیز

+ تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 6:47 AM نويسنده یه پروانه |

فکرش رو بکن وقتی همه می گویند برو سرت را بگذار و بمیر.اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد،وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می کند.مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید....!چقدر هولناک است وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد و پس می زند.تنها یک چیز به من دلداری می دهد،دو هفته پیش بود،در روزنامه خواندم که در اتریش کسی سیزده بار به انواع گوناگون قصد خودکشی کرده و همه ی مراحل آن را پیموده:خودش را دار زده ریسمان پاره شده،خودش را در رودخانه انداخته او را از آب بیرون کشیدند و ..... اما بالاخره برای آخرین بار خانه را که خلوت دیده با کارد آشپزخانه همه ی رگ و پی خودش را بریده و این دفعه ی سیزدهم می میرد!این به من دلداری می دهد!(زنده به گورــ صادق هدایت)

ــ یاد خسرو شکیبایی رو کردم!یه آدم دیگه بود.متفاوت از بقیه و صداش که خیلی خاص بود

ــ خودم را سخت سانسور میکنم!اینجا هم دیگر مکان قابل اعتمادی نیست!(سکوت من سرشار از ناگفته هاست

ــ فدبمی ترین دوستای من هستند نمی دونم ،شاید من یه انسان عادی باشم به دید اون ها اما اونا واسه من خیلی ارزش دارند تنها کسانی هستند که از اولش بودند.بهشون سر بزنید!پسر بی پرده و نامیرا

ــ الماس خوند:بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران......کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

ــ سخته کلی حرف قشنگ تو دلت باشه اما انگار کلمات باهات غریبی می کنند انگار که اصلا کلماتی که باهاشون حرف دلت رو بگی اختراع نشده باشند نمی شه من در طول هفته دارم سعی خودم رو می کنم نمیشه

ــ پروفایل فعاله 

 

+ تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 7:8 AM نويسنده یه پروانه |

آمد و چرخی زد

و آرام در میان دستانم نشست

من اما سرمست و از خود بی خود شده ی تو بودم

رهایش کردم در هوا

گفتم قاصدک جان خبر را دیر آورده ای

اتفاق افتاده!

خوشحال بودم که حال دارمت

قاصدک چرخی در هوا زد

و بازگشت

به هر زوری شده خودش را میان دستانم جا کرد

من اما باز رهایش کردم در هوا

بالاتر از قبل!

تا قعر آسمان بالا رفت

غافل از اینکه قاصدک همیشه نشان خوش خبری نیست

مدت زمانی طولانی است

که انتظارت را میکشم

قهر کرده ای قاصدکم؟

*خودم*

ــ امسال هم گذشت با تمام خوبی ها و بدی هاش با تمام گریه ها و خنده هاش یه سال بزرگ تر شدیم یه کم عاقل تر شدیم.بهار  رو دوست داشتم خوب بود.اما از تابستون و پاییز دل خوشی نداشتم.اما بازم رسیدم به جمله ی کنار وبلاگم که حرف چارلی چاپلینه.اندر فوایدش این بود که خودم رو پیدا کردم و خیلی چیزای دیگه

ــ چقدر جدیدا تو وبلاگ ها از باکره  و فاحشه بودن خانم ها صحبت میشه.چرا میذارد ؟!هان؟!خودتون آبروی خودتون رو حفظ کنید.ملاحظه شود تو رو خدا! از من گفتن بود

 

اضافه شد:فقط یک ساعت  چهل و شش دقیق مونده+

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 6:50 AM نويسنده یه پروانه |

 

روزاهای زیادی ست کرده ام سکوت را

تنهایی باعث شده که بر لبانم مهر سکوت بزنم

کسی چه می داند

که چه شبهایی در خلوت خویش

چقدر برای چشمانت آواز خواندم

و به خاطرشان گریستم

همین که برای من دست نیافتنی شده ای

و همین که چشم انتظارم گذاشته ای

حالم را خوب می کند

اصلا عشق به معنای واقعی

یعنی دوری

یعنی دوردست ها

می خواهمت

همان قدر دور!!

ــ دیشب با هم کلاسی هام رفته بودم شب شعر.بعداز ظهرش یه چند تا شعر گفته بودم.دبیرش آقای گرمارودی بود.شاعره،من یکی از شعرام رو خوندم خوشش اومد،دبیر ادبیاتمون گفته بود آقای گرمارودی عاشق شعر سپیده،منم خوندم خوشش اومد گفت منو به اشتیاق آوردی که شعر خودمو بخونم گفتم بفرمایید.و ایشان این چنین سرود:

چقدر دیر به دست آمدی

ای بهانه ی من

چقدر دیر خواندی شدی

ای ترانه ی من

بقیش رو یادم نیست.همین طور به ترتیب داشت می پرسید هیچ کدوم از دوستام شعر نیاورده بودن دیدم داره سه میشه اوضاع خیطه منم این یکی شعری هایی که نوشتم دادم به یکی شون بخونه الحمدالله اینم پسندید.ولی خداییش خیلی باحاله که بری با چند تا شاعر کم و بیش معروف سر یک کلاس بشینی!باید شعر گفتنم رو تقویت کنم.مامانم گیر داده از این به بعد باید بری!

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 7:0 AM نويسنده یه پروانه |